به گزارش شهرآرانیوز؛ امروز روز دخترهاست؛ حتی دخترهایی که از دنیای واقعی کوچ کردهاند به دنیای کتابها و کلمات.
این منطقه زندگی میکردند. اما حالا فقط حدود سی چهل تا ازشان مانده بود و آن هم توی سایت سازمان. کمی دورتر وسط جاده ایستاده بود. کلهاش به طرف من بود. نور ماه توی چشمهایش برق میزد. انگار یک آشنا را دیده باشم، دیگر نمیلرزیدم. دلم شور نمیزد.
رمان نوجوان «آساره و ماغماه» به قلم حمید اباذری در ۱۱۲ صفحه به کوشش انتشارات محراب قلم منتشر شده است.
این رمان نوجوان ما را به دوران امام رضا (ع) میبرد که شاید مطالعهاش در این روزها که در دهه کرامت قرار گرفتهایم، خالی از لطف و آگاهی نباشد. داستان این کتاب درباره تلما است و ماجراها با او آغاز میشود. او کنیزی در قصر هارونالرشید، خلیفه عباسی است. تلما، مهارتی بینظیر در تیراندازی دارد؛ اما این استعداد نهتنها او را از بند اسارت رها نمیکند، بلکه او را وارد مسابقهای سرنوشتساز میکند که آیندهاش را بهطور کامل دگرگون خواهد کرد.
«آخرین مسابقه» را عطیهسادات صالحیان نوشته است. این اثر، روایتی پرکشش از تاریخ و درامی ماجراجویانه است که مفاهیمی همچون عدالت، آزادی و انسانیت را در دل داستانی خواندنی به نوجوانان معرفی میکند.
در بخشی از متن کتاب «آخرین مسابقه» میخوانیم:
تیر را بین انگشتان خود جا داد و با تمام قدرت زه را کشید؛ آنقدر کشید که انتهای تیر به کنار گوشش رسید. یک چشم را بست و با چشم دیگر هدف را نگاه کرد. چیزی جز سیب قرمز را نمیدید. همهچیز برایش تاریک بود و فقط سیب روی سر آدمک به چشمش روشن میآمد.
تیرها رها شد و تلما ناخودآگاه چشمهایش را بست. میترسید چشم باز کند و همان بخت سیاهی که هارون گفته بود، به سراغش آمده باشد.
انتشارات مهرک، رمان نوجوان «آخرین مسابقه» به نویسندگی عطیهسادات صالحیان را در ۲۰۴ صفحه برای نوجوانان بالای ۱۳ سال منتشر کرده است.
این رمان نوجوان را نسیبه استکی نوشته است و خوانندگان خود را به دنیایی پر از زرق و برق میبرد که البته باید خیلی احتیاط کنند. داستان این کتاب درباره حسنا است، نوجوانی دوازدهساله که خلقوخویش مانند بقیه نوجوانهاست، اما ماجراهایی که برایش اتفاق میافتد آنقدرها هم شبیه بقیه نیست. او که عاشق بدلیجات و چیزهای زرق و برقدار است، ناگهان خود را در دنیای ملکهها میبیند؛ شهری که پر از جواهر و لباسهای دنبالهدار و بینظیر است. روی تمام تاجهای ملکه، سنگهای قیمتی برق میزند. تازه این همه قصه نیست، از در و دیوار قصر گرفته تا صندلی و بشقاب و حتی لیوانها، همه از جواهرند. به نظر میرسد اینجا همان دنیای ایدهآل حسنا باشد؛ اما ماجراها طور دیگری پیش میرود.
در بخشی از متن کتاب «حسنا و ملکههای رنگی» میخوانیم:
حسنا تنها وسط تالار لباسها ایستاده بود. جلوتر رفت و به قسمتی رسید که پر بود از کمدهای جورواجور. درِ بعضیهایشان آینهای بود و بعضی، درهایشان از طلا و نقره. سر چرخاند و بالا را نگاه کرد. همهجای سقف آینهکاری شده بود و او میتوانست خودش را از آن پایین، توی تکتک آن آینههای کوچک ببیند. هزاران حسنا از بالا به او نگاه میکردند. کمی جلوتر رفت و سرتاپایش را توی آینه بزرگی که روبهرویش بود، برانداز کرد. واقعاً زیبا و بینظیر شده بود.
انتشارات کتاب جمکران، رمان «حسنا و ملکههای رنگی» به قلم نسیبه استکی را در ۱۷۲ صفحه برای نوجوانان منتشر کرده است.
منبع: مهر